"در زمان ناصر یک سرمایه دار معروف آمریکایی به مصر آمد. یک بچه عرب پابرهنه در فرودگاه به او روزنامه فروخت(از همین روزنامه های اروپایی). سرمایه دار هر چی تو جیبش جستجو کرد هیچ پول {مصری} پیدا نکرد که به او بدهد. بعد دلار در آورد، ولی چون آنجا خیلی سخت می گرفتند(کسی حق نداشت ارز خارجی به دیگری بدهد، به خصوص در فرودگاه و باید از طریق بانک شانژ کند.) کودک جرات نکرد دلار بگیرد و گفت که من پول مصری می خواهم، در حالی که در فرودگاه به آن شلوغی {امکان تبدیل پول نبود} سرمایه دار جواب داد: پس روزنامه ات را بگیر. او نگرفت و گفت: برو آقا. و بعد خودش رفت. در حالی که برای این بچه گدایی که از صبح تا شب می دود تا دهتایی روزنامه بفروشد، یک روزنامه خارجی که 4 تا 5 تومان قیمت دارد،خیلی مهم است. سرمایه دار تکان می خورد و پرس و جو می کند که او کیست و کجاست و بعد به آمریکا می رود. پس از مدتی از طرف دادگستری مصر، نامه ای برای این پسر آمد{حاکی از اینکه} چندین میلیارد دلار به او رسیده است. آن سرمایه دار همه هستی اش را وقف او کرده بود. بعد هم در وصیت نامه اش نوشته بود: هنوز هم نسبت به این بچه احساس حقارت می کنم، برای اینکه او از من سخاوتمند تر بود، چرا که من دینم را ادا کردم، ولی او اصلا مرا نمی شناخت. لذا او هنوز هم از من سخاوتمندتر است.
نظرات شما عزیزان: