بعضی روزها آنقدر سنگینی بر دلم سایه می افکنه که هیچ جوری آروم نمیشم، هیچ چیزی برام خوشایند نیست، و هیچ کس برام رضامندی نمیاره، آنوقت هاست که این احساس مرموز در وجودم ریشه می دواند و سودای ماندگاری در خیالش می پروراند. اما به ناگهان با اتفاقی به کنجی می خزد و برای مدتی گرد و غبار کهنگی را می آزماید تا شاید لحظه ای دیگر جان بگیرد و بر روان من مامنی اختیار نماید. این آمد و رفت دلتنگی بارها و بارها بر روح خسته ام جا خوش می نماید و هر بار با تجربه ای جدیدتر طاقت تحملم بیشتر و بیشترتر می گردد. این دلتنگی راز دوباره دلخوشی را به من میاموزد شایدم رازی به درازای آرزوی یک بهانه کودکی خردسال، اما تکرار و تکرار این روندسالهای سال است که همچنان ادامه دارد.
نظرات شما عزیزان: